تبليغاتX
هر شب تنهایی

هر شب تنهایی

خاطرات روزانه

کاغذ ها هم بعد از چند بار پاک شدن، پاره می شوند...

این تجویز فراموش کردن و پاک کردن را  به هم توصیه نکنیم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


اینجا شب نیست...

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرمایند:

رحم کن تا به تو رحم کنند و ببخش تا به تو ببخشند.

 

 الان که دارم می نویسم

چیزی جزسکوت و من و رادیو نیستیم...

عجیب این روزها دل بسته ی رادیو شدم

البته چند ماه میشه

که شبها حتما رادیو گوش میکنم

آن هم رادیو جوان

و برنامه اینجا شب نیست...

ساعت 12 شب شروع میشه و ساعت 2 تموم میشه

گاهی حتی نیم ساعت هم شده از این برنامه رو  گوش می کنم...

راستی شب چقد آرامش بخشه

سکوتش از جنس دیگه ای

مخصوصا شبای بهار وتابستون


 

گوشه تا گوشه ی صحرا تو آسوده بخواب و نترس

شیرها خاطرشان هست که تو آهوی منی

(ممنون از پریسای عزیز که این پیام زیبا رو برام فرستاد)

+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391 ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط اعظم خانومی |


خیلی جالبه دختر دائیت کوچه بغلی باشه

و دوتائی خوابتون نره

و بشینید با هم چت کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط اعظم خانومی


my name is azam...

حضرت علی (علیه السلام ) می فرمایند:

دانشمند آنکس است که از یاد گرفتن و یاد دادن سیر نگردد.

یادمه از کلاس اول راهنمایی که درسی به اسم زبان وارد درسام شد

من با این درس مشکل داشتم

و همیشه با سلام و صلوات من این درس رو پاس میکردم

بدبختی داشتم من شبای امتحان این درس

حاضر بودم امتحان حسابداری صنعتی و حسابداری پیشرفته رو با اون عظمت بدم ولی یه امتحان زبان نداشته باشم

دانشگاه که یادمه به بچه ها میگفتم من میرم ماشین این استاده رو میشورم (تا پاس بشم)

و بالاخره هم با نمره 10 پاس شدم

تابلو بود نمره داده بود بهم

زبان تخصصی رو که نگو

زبان تخصصی 1 رو خر زدم به معنای واقعی

زبان تخصصی 2 رو هم که اینقد این ترم و اون ترم کردمو نگرفتم تا آخر معرفی به استاد شدم

یادش بخیر سر یکی از کلاساش امتحان گرفت

بعد که برگمو دادم صحیح کنه همینجور داشت ایراد میگرفت و نمره کم میکرد

دور میزشم پر بود از دختر پسرای دانشجو

منم یهو داد زدم استاد کجا داری میری؟  هیچی نموند از برگه من که

و نذاشتم تا آخر برگه رو بخونه ، دانشجوهاش  و خودش کلی خندیدن

آخر دست هم 17 رد کرد برام

و لی گذشت این دوران سخت  تا چند روز پیش که به سرم زد با دوستم ( سمیه /ماه بانو) بریم کلاس مکالمه زبان

اونم سطح 1

ولی خیلی خوبه داره سلام و احوال پرسی رو یادمون میده

سره کلاس پایه خنده است آخه لهجه هم باهامون کار  میکنه

روزای شنبه و سه شنبه بعد از ظهرا کلاس داریم

توی این روزا من جو زده ام

از کلاس که بر  می گردم با مامانم انگلیسی حرف میزنم

جو زده شدم شدید

توی 16 سال درس خوندن که هیچی نفهمیدیم از این زبان ببینم اینجا یه چیز یاد  میگیریم...


بجای تسلیت با شاخه ی گل

هجوم دود آتش بود و هیزم

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


حرارت لازم نیست...

گاهی از سردی نگاهت می توان آتش گرفت


دیدین گاهی از بعضی آدما انتظار ِ خاصی دارین
اما اون...

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391 ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی


خاطرات سیزده بدر با اندکی تاخیر...

اینروزا

چه ظهرا که از سر کار بر میگردم

چه گاهی اوقات که عصرا میرم بیرون

باید حواسم باشه که انواع توپ از نوع پلاستیکی و غیره به سرو صورتم نخوره

اینم از مزیتهای بهار و تابستون و هوای دلپذیرش هست

من نمیدونم این پسر بچه ها خواب ندارن

از مدرسه نیومده میپرن  تو کوچه و فوتبال بازی میکنن

هر لحظه هم به تعدادشون افزوده میشه

از چند تا کوچه اون طرفتر هم خبر میکنن...

 و اما خاطرات سیزده بدر با اندکی تاخیر

راستش سیزده بدر ما هر سال یه جای بخصوصی هستیم

از بچگی یادمه ما همینجا بودیم

همراه با دایی های عزیز

خاله هم که الحمدالله نداریم

امسال هم مثل هر سال تصمیم گرفتیم همگی وسطی بازی کنیم

اولش من و بقیه دخترا یه خورده بازی کردیم

اما از نفس افتادیم

و یه گوشه نشستیم و تشویق رو آغاز کردیم

دایی جان بزرگم یه نوه دارن به اسم پرهام

آقا پرهام فکر کنم کلاس پنجمه

ایشون شدن لیدر ما برای تشویق

شعار میداد در حد تیم ملی

استادیوم رو در نظر بگیرید و بازی استقلال و پرسپولیس

دقیقا همونجوری

یکی از تیم ها که تیم مقابل بود (البته برای پرهام)سرپرستش اشکان پسر دائیم بود

و یکی از شعارهایی که پرهام میخوند این بود:

دم دروازه میدن عدس پلو اشکانی تیم تو بر دار و برو و...

من و بقیه که دیگه از خنده مرده بودیم جالبی ماجرا اینجا بود

که اشکان توپ خورد بهش و از بازی اومد بیرون

اما پرهام همچنان مجدانه به شعارش ادامه میداد

اشکان برگشت گفت :بابا من که اینجام ولم کن دیگه

به قول پریسا اگه پرهام نبود بازی اصلا کییف نداشت

از دیگر شعارهای آقا پرهام :

* توپ تانک فشفشه حریف ما کشمشه

**   تیم ما قهرمان میشه  /خدا میدونه که حقشه /به لطف یزدان و بچه ها تیم ما قهرمان میشه

*** نون و پنیر و بامیه اشکانی بزن تو زاویه..

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391 ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


بهارتان پُر از شکوفه های خوشبختی ...

خدایا...

ما را از ثروتی بهره مند ساز که پایان نپذیرد

و به عزتی تائید فرما که از دست نرود

و ما را در سلطنت و عزت ابدی رها ساز

که توئی یکتا و یگانه و بی نیاز

دعای 35 صحیفه سجادیه

 

نمی دونم این حس رو شما هم دارید یا نه ؟

منظورم حسی از جنس نامفهموم بودن

نامفهوم بودن هر سالی که نو میشه...

امیدوارم بهترینها برای همه رقم بخوره

اون چیزی که به صلاحمون ِ

خدایا سال گذشته ازت خواستم دستم رو ول نکنی

امسال که نه ، تا آخر عمرم باز ازت می خوام دستمو محکم بگیری ...

سال 90 رو خیلی دوست داشتم...

خداجونم دوستت دارم


پ .ن: دیشب خونه دائیم بودیم ،آخر شبی همه برو بچه ها یه بازی به اسم مجازات انجام دایم

ماشالا تعداد زیاد بود هر دفعه یکی می باخت و بقیه باید برای اون یه مجازات می گفتن

من که باختم مجازاتم این بود که ده تا حلقه کمری بزنم

خیلی خنده دار بود

بیچاره دختر دائیم مجازاتش این بود که یه کاسه ماست تند و فلفلی رو دست بسته بخوره...

مجازات پریسا این بود که یه لنگه پا داخل پنجره  بایسته... 

زیبایی همیشه خوب نیست ! ولی خوبی همیشه زیباست.

جبران خلیل جبران 

+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391 ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


بهار سلام...............آخرین پست سال 90

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرمایند :

غافلترین مردم کسی است که از دگرگونی دنیا پند نگیرد.

 روزهای سال نود گذشتند  و ما نیز از پی آن

روزها که نه عمرمان گذشت

چشم بر هم زدیم گفتند :اسفند رو به پایان است و عیدی در راه ...

تمام حس بویایی امان را به کار بستیم

اما بوی عید نیامد

یادش بخیر بچه تر که بودیم بوی عید از اول اسفند همراه با نسیم به جانمان دمیده میشد

پیک بهاری را اولش چون نو بود و تمیز دوست داشتیم

اما آخر تعطیلات میشد آئینه دق

آخر هنوز یکی دو صفحه نصفه نیمه داشت ...

یادش بخیر بچه تر که بودیم همه ی ذوقمان خرید لباسهای نو بود

لباسهایی که گاهی برای پوشیدنشان لحظه شماری میکردیم

یادش بخیر بچه تر که بودیم ...

برای سیزده روز تعطیلی لحظه شماری میکردیم

آخر تازه از امتحانات ثلث دوم راحت شده بودیم

یادش بخیر بچه تر  که بودیم

کمتر دلی را میرنجاندیم...

کمتر لبخندهایمان دروغی بود ...

کمتر اشکهای دلتنگی میریختیم...

یادش بخیر بچه تر که بودیم ...

حس و حالمان بهاری تر بود...

 پ .ن سال 90 گذشت خدارو صد هزار مرتبه شکر ،سال خوبی بود

مهم تر از همه اینکه من به بهترین آرزوم رسیدم و رفتم کربلا...

با آرزوی بهترین روزها برای شما

ایام به کام

 

 

هنوز هم نمی دانم هر سالی که میگذرد
یک سال به عمرم اضافه میشود یا یک سال از عمرم کم میشود
گاندی

 

 

 خدایا ...

این مسافر ما دیر کرده او را برسان ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390 ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


امروز یه ارباب رجوع چشا چشم از من می پرسه چقد حقوق میگیری

هر چقد می خوام بپیچونمش

ول کن نیست ...

چرا ما آدما یاد نمیگیریم توی شخصی ترین مسائل هم دیگه سرک نکشیم

و از کسی که اولین باره داریم میبینمش یه سوال شخصی نپرسیم

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390 ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی


قهوه تلخ...

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) می فرمایند:

از نشانه های بد بختی:

چشم بی اشک - سختی دل -حرص زدن در طلب روزی و پایداری در گناه است .

چند وقتی میشه که بعد از اداره میرم اداره دوستم و کمکش بودجه مینویسیم

دیگه همه حتی رئیس ادارشون هم میدونه که من بعدازظهرا اونجام

اگه یه روز نرم سراغم رو میگیره

این روزا سرم خیلی شلوغه

نیروی خدماتی اداره دوستم که  بعد ازظهرا اونجا میرم

یه روز وقتی اومده بود نامه بیاره ادارمون

 وضعیت من روکه دیده بود

رفته بود به دوستم گفته بود بیچاره خانم ..... نمیتونست نفس بکشه سرش خیلی شلوغه

دوستم هم گفته بود الهی بمیرم زنگ بزنم امروز نیاد کمکم

خلاصه اینکه زنگ زد و گفت شنیدم حسابی سرت شلوغه نمیخواد بیایی

منم از خدا خواسته گفتم باشه ،پس بعد از ظهر میرم بازار

دوستم گفت منم میام

و ما دو نفر به اتفاق سمیه خانم که وبشون معرف حضورتون هست (ماه بانو)

ول شدیم تو بازار

بازار نگو بگو استادیوم بگو ترمینال

اینقد شلوغ که ...

ما هم یا از شلوغی داخل مغازه ها نمی رفتیم یا اگه میرفتیم سریع میومدیم بیرون

تا اینکه دیگه  از خستگی رفتیم طبقه ای از مجتمع تجاری ... که کافی شاپ هم داره

دوستان نوشیدنی سرد سفارش دادن (هویج بستی )و ....

من که سردم شده بود گفتم قهوه (ترک) می خورم

اما چه قهوه ای ....

خیلی تلخ بود

اولین قلوپی که خورم قیافم دیدنی بود

اینقد دوستام خنیدین که

گفتن تا تو باشی کلاس نذاری

و تابع ما باشی

سمیه می گفت من میرم یه چیز دیگه برات سفارش بدم ، نخور

گفتم نه پولشو دادیم

و تا آخرین جرعه با قیا فه ای کج و کوله خوردمش

نگید چه بی کلاس خوب قهوه باید تلخ باشه

باور کنید خیلی تلخ بود

به دوستم میگفتم چی میشد به جای یه شکلات چهار پنج تا شکلات میذاشت کنارش خوب

ولی خوش گذشت

اما یه چیزی هم من و هم دوستام رو آزار میداد

و اون هم اینکه توی این هیاهوی بازار و خرید؛ خدا کنه کسی شرمنده ی خانواده اش نباشه

خدایا دل همه تو ای روزا شاد باشه

 

کودکی اندیشید...

که خدا چه می خورد و چه می پوشد

نجوایی در قلبش گفت من غم بندگانم را می خورم و گناه آنها را می پوشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


امروز پا به پای اشک آسمون  منم اشک ریختم

.

.

.

به قول خودم گوگوله گوگوله اشک ریختم

روز غمگینی بود

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390 ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی


آغوش...

امام علی (علیه السلام ) می فرمایند :

زیبایی مرد در با وقار بودن اوست .

 

خودم هم میدانم

دیگر مثل همیشه ی آن روزهایم نیستم

خودم هم میدانم

دیگر مثل سابق نیستم

مثل همیشه روزهایم صبور نیستم

گاهی به خود نهیب میزنم

ولی چه کنم حتی نهیب هم فایده ای ندارد

خودم هم می دانم مثل همیشه ی آن روزهایم نیستم ...

انگار حرفی در گلو دارم

انگار بغضی...

انگار...

به چشمانم که خیره شوی

خواهی دانست چه در دل دارم

بی قراری این روزهایم را ...

بی تفاوتی هایم را ...

همه و همه را تو میدانی خدا...

به همه ی آنهایی که فقط برای تو میگویم

مرغ آمینی بفرست ...

خدایا...

خواهش میکنم ....

 

دلم آغوش میخواهد...   
                          که نه زن باشد نه مرد... 
                                                خدایا زمین نمی آیی ؟
 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390 ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


وبلاگم یه ساله شد...

امروز اولین سالگرد وبلاگمه...

به نظرتون بهترین پستم کدوم یکی بود؟؟؟؟

 

چهل منزل دویدم با سر تو

سپر بودم برای دختر تو

چهل منزل کتک خوردم برادر

به جرم اینکه بودم خواهر تو

 

 

پ.ن: روزی که وبم رو ساختم اصلا فکر نمیکردم توی سالگردش کربلایی شده باشم...

اربعین ارباب تسلیت باد

+ نوشته شده در شنبه 24 دی1390 ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


و قفلی که در ما نیست ...

امام باقر (علیه السلام ) می فرمایند :

برای هر چیز قفلی است

و قفل ایمان نرم خوئی و مهربانی است .

 و امروز صبح پیامکی  ما را برد به روزهای گذشته

به ایامی دور

و ...

 

 و مسافر ما رفت (دائی جان) مسافری که بعد از ۱۲ سال از اروپا به ایران اومده بود

لحظه ای که دایی داشت خداحافظی می کرد

سرش رو گذاشته بود  بغل مادربزرگم و دوتائی گریه میکردن

آروم می گفت برمیگردم

 پ .ن : در ادامه خاطرات کربلا خاطرات سامرا و کاظمین نیز باقی ست

 شنیدین میگن :

الهی گاهی نگاهی

من میگم :

الهی همیشه ی ایام نگاهی

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


در پـــروازم به سوی گنـبـد طـلایت ................کـربـــــلا

حسیـــــــــــــن...

نمی دونم  توی این محرم چقد شنیدن این نوا بهتون آرامش داد

و چقد با حسیـــــــــــن گفتنا خودتون آروم شدید

و چقد نوای یا حسیــــــــــــن گفتناتون تصلای خاطر حضرت زینب بود...

اما امان از کربلا...

کربلا می فهمی وقتی میگن از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد حسیــــــــن یعنی چی

تو خیمه گاه وقتی اولین خیمه ،خیمه ی حضرت عباسه

می فهمی وقتی میگن حضرت عباس (ع) پشت و پناه خیام بود یعنی چه

کنار نهر علقمه ست که معنای این جمله رو می فهمی :

موج مزن آب فرات به خاطر دل رباب

کنار کف العباسه که معنای مشک به دندان گرفتن رو می فهمی

توی تل زینبه ست که می فهمی وقتی میگن حضرت زینب دو دست روی سر گذاشت و رو به مدینه النبی گفت وا محمدا یعنی چه

توی بین الحرمینه که معنای این جمله رو میفهمی یه خیابون دو حرم دلمو دیوونه کرده یعنی چه

کنار شش گوشه است که معنای این جمله رو می فهمی

جوانان بنی هاشم بیائید علی را بر در خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم علی را بر در خیمه رسانم

 کنار قتلگاه

وقتی از غم طاقت موندن نداری

معنای غریب مادر حسیــــن رو  میفهمی

 کنار ضریح حضرت عباسه که معنای این جمله رو میفهمی :

اخا ادرک اخا

 بالای سر قتلگاه نوشته بود:

السلام علی راس المرفوع

اونجاست که معنای این جمله رو می فهمی

 توی حرم امام حسین (ع) معنای زیارت ناحیه مقدسه رو می فهمی

 خدایا  تا ندیده بودم می گفتم ندیدم

اما حالا...

 دست منو تو نیست اگر عاشقش شدیم

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


خوشا وصلی که هجرانش تو باشی........نجف

امام حسین (علیه السلام ) می فرمایند:

از کسانی مباش که از گناه دیگران ترسناکند

و از عاقبت گناه خویش غافل

چه روزای خوبی بود

چه روزای بی درد و غمی بود

کنار بهترین عزیزانم راهی کربلا بودم

انگار هیچ دردی نداشتم

چه حس خوبی بود ..

حسی از جنس کربلایی شدن

حسی از جنس  باران ...

شب قبل از رفتن در سکوت اتاقم  شروع کردم به آماده کردن وسایلم

به توصیه ی دوستان خیلی کم وسیله برداشتم

برعکس مشهد که نصف ساکم لباس بود ...

موقع حرکت بغضم ترکید

وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم

همه گریه میکردن

چقد آرزوی این لحظه رو داشتم

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...

.

.

.

توی راه هم مثل مشهد یا خواب بودم یا در حال خوردن

یاد حرف دوستم تو راه مشهد که می گفت : اعظم بیدار شو یکم استراحت کن

ولی جدای شوخی توی مسیر کمتر خواب بودم

بیشتر به مداحی که توی MP4 داشتم  گوش میدادیم با مامانم

شب رسیدیم به مرز شلمچه

و شب رو تا صبح تو یادمان شهدای شلمچه بودیم

صبح با بابام بعد از صبحانه رفتیم و اطراف یه دوری زدیم و من چند تا عکس گرفتم

بعد از مهر شدن گذرامون سوار اتوبوسای عراقی شدیم

توی راه از شهرهای زیادی گذر کردیم

که جالب ترینش بصره یا همون شهر بلوکی بود

آخه اکثر خونه هاشون با بلوک ساخته شده

اونجا از لحاظ بهداشتی و زیباسازی شهری در وضعیت مناسبی نیستن

.

.

.

 

وقتی رسیدیم نجف اذان مغرب گذشته بود

بیان کردن احساسم خیلی سخته

نمیدونم انگار  واژه کم میارم

که بگم چقد حس آرامش بخشی داشت وقتی رسیدیم به نجف اون هم عید غدیر...

حرم خیلی زیبا بود

به خاطر عید غدیر پر بود از ریسه و گل

نمی دونم شاید اونایی که رفتن بهتر بتونن حال و احساس من رو درک کنن

اما همین رو بگم که عظمت صحن و سرای آقا برام آرامش بخش بود

نماز مغرب رو با چادر نماز سفید و سجاده ی خودم روبروی ایوون طلای حضرت خوندم

وسط اون همه ریسه

وسط اون همه گل و شادی من هم شاد بودم...

لحظه ی ورود به حرم همه روبروی ایوون طلا نشستیم و اذن دخول خوندیم

و چقد این ثانیه ها کیمیا هستن

فرداصبح  به وادی السلام (مرقد حضرت هود و صالح و قبر آیت الله قاضی استاد آیت الله بهجت )و مسجد سهله ومسجد حنانه (به معنی ناله است،سر مبارک اما حسین رو به این مسجد بردن در راه شام )

بارگاه کمیل ابن زیاد رفتیم

هر کسی به مسجد سهله رفته میدونه که این مسجد اعمال زیادی داره

این مسجد یکی از مسجدهایی هست که امام زمان (عج) به این مسجد میان

روز آخری هم که در نجف بودیم به کوفه رفتیم

اونجا هم به مزار میثم تمار رفتیم (یکی از یارای امام علی (ع))به خانه ی امام علی و مسجد کوفه رفتیم

مسجد کوفه هم دارای اعمال و مقام های زیادی هست

مسجد کوفه در یکی از مقام ها نیمه ای از اعمالمون رو انجام دادیم

و بقیه ی اعمال رو روبروی محرابی که امام علی نماز های نافله رو می خوندن انجام دادیم

و بعد هم  محراب شهادت حضرت رو زیارت کردیم

مسجد خیلی با تصور من تفاوت داشت

یعنی زمین تا آسمون

آن شاءالله خودتون برید و ببینید

و اینکه میگن شنیدن کی بود مانند دیدن همینه

 مسجد کوفه هم به زیارت حضرت مسلم ابن عقیل و مختار رفتیم

اون روز روز آخری بود که نجف بودیم

یادمه شب جمعه بود

و دعای کمیل رو روبروی ایون طلای حرم خوندیم

دل کندن از نجف  در اینصورت میسر بود که می دونستی داری میری کربلا

و این بود که نیمه شبی دعای وداع رو با یه دنیا آرزو خوندم ...

فردا صبح هم حرکت کردیم به سمت کربلا...

پ.ن:توی کاروانمون هم نقش GPS رو داشتم

 خانم های کاروان اسمم رو یاد گرفته بودن و کلی با هم دوست شده بودیم

که از بین همه ی اونا من با دختر شش ساله ی مداحمون کلی دوست شده بودم

تمام مسیر نجف تا کربلا روی پام خوابید تو اتوبوس

خیلی دختر نازی بود ...

پ .ن 2: پست بعدی خاطرات کربلاست  

موج مزن آب فرات به خاطر دل رباب 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390 ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


خوشا راهی که پایانش تو باشی...

                       ای اجل این چند روزه دور ما را خط بکش

                 وعده ی ما عصر عاشورا کنار قتلگاه

از روزی که فهمیدم به خانه ات دعوت شدم مولا

دیگر من نبودم

انگار مبهوت شده بودم

هر چه میکردم وسایل سفر را مهیا کنم

باور نداشتم ...

خدایا من داشتم به زیباترین آرزویم می رسیدم

آنقدر کربلا کربلا گفته بودم

که وقتی میگفتم راهی دیاری از جنس بهشتم

همه می گفتند به آرزویت رسیدی ...

با خود می گفتم خدایا من را تا کربلا برسان

روزها می گذشت و لحظه ها  به من نوید میدادند فاصله ات با کربلا دارد به  نگاه  می رسد

لحظه ها گذشت تا لحظه ای که فاصله ام  با کربلا به نفس  رسید به یک مژه بر هم زدن

چشم که باز کردم

گنید آقایم حضرت ابوالفضل را دیدم

وقتی به حرم مولایم حسین رسیدم

ضریح را طواف می کردم و بوسه باران...

مگر می شود نوشت

مگر می شود به سطر و به وصف کشید

عاشقی را که به وصال رسیده بود

مگر می شود ...

ولی حیف ؛

عمر این وصال کوتاه بود

 نیمه شبی دلم را  در ورودی باب القبله گذاشتم و آمدم

همانجایی که حسرت دیدارش را داشتم

همانجایی  که خدا کند بروید و ببینید که چه صفایی دارد وقتی پله های ورودی را آرام می آیی و ضریح شش گوشه را می بینی

نیمه شبی مرا جدا کردند و بردند

می رفتم اما ...

خدا تو میدانی در لحظه وداع چه گذشت

تو را به لحظه ی  وداع قسم

مرا دوباره به وصال برسان

خدایا مرا در حیرانی بین الحرمین حیران کن دوباره

 

 پ .ن :دوباره از خاطرات سفر می نویسم دوست دارم از لحظه به لحظه ی سفر بنویسم...

 فرا رسیدن ایام سوگواری مولایم امام حسین (علیه اسلام ) و حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام ) و ۷۲ یار آسمانی اشان تسلیت باد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390 ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


رسیدن به آرزو...

این روزها به همه می گویم

به همه ...

آنقدر می گویم که برایم هضم شود ، برای تار و پود بدنم

برای منی که هنوز باور ندارم

هر شب قبل از خواب مرور می کنم

مرور می کنم و می گویم کربلایی زیارت گوارای وجودت شود

جانی دوباره شود در روحت این زیارت

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


زیباترین آرزو...

امام صادق (علیه السلام )می فرمایند:

هر که یک حاجت برادر مومنش را روا کند خداوند صد حاجت او را در قیامت برآورد.

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

پ.ن۱: حال این روزام قدری گرفته بود و ...

بهتر است نگویم

اول و آخر با خداست

پ.ن ۲: این روزها مثل دوران دبیرستانم زدم به خوندن رمان اسمش همخونه است

یکی دو هفته ای هست که از طرف کارم میرم کلاس

امروز توی مسیر همش رمان رو خوندم

پ.ن۳ : و چقد دلم می خواهد بنویسم و بنویسم و بنویسم

اما حیف که ...

پ.ن۴ :هر وقت میشینم پای کامپیوتر حتما عکسای مشهد رو می بینم نمی دونید چه حالی میشم

از همه جا عکس داریم حتی ازخیابونمون

شعر پست قبلی یه مداحی بود که توی صحن انقلاب گوش دادیم

و خدا می داند ...

بعداْ نوشت : برای دیدن زیباترین آرزوی من روی کلمه آرزو در متن بالا کلیک کنید.

+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1390 ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی |


نمازمو وقتی می خونم تو قنوتم

 دعای دل من دیدن کربلاته

.

.

.

برای کارم خیلی دعا کنید

خیلی مهمه

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390 ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط اعظم خانومی